سفر کرده ها
به نام خدا
مسافر خسته پاهایش دیگر توان حرکت نداشت. او کوله بار پر از خود واقعیاش را در گوشهای گذاشت. دستانش را در دستانم فشرد و با چشمان آبیاش تمامی دوست داشتنیهایش را بلعید.
غافل از این که او میرود و این آخرین دیدار است. به او فردای دیگر را وعده دادم و او فقط سرش را تکان داد.
فردا آمد و امروز ما شد. آغازی نو و مجالی دوباره برای بینندگان طلوع خورشید! اما مسافر درد کشیدهی ما آخرین نگاهش را در کنار آخرین رمقش در گوشهای از کوله بارش گذاشت و رفت.
آری امروز هم آمد اما بدون او!! و من سرگردان در خود فرو رفتم که در فراق او چه کنم؟ برای سفر کردهام و دوری از او و محبتهایش اشک ببارم یا برای پر کشیدن دردها از جسم تکیدهاش شاد باشم؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 9:35 توسط فوادیان
|