800x600

به نام خدا

مسافر خسته پاهایش دیگر توان حرکت نداشت. او کوله بار پر از خود واقعی­اش را در گوشه­ای گذاشت. دستانش را در دستانم فشرد و با چشمان آبی­اش تمامی دوست داشتنی­هایش را بلعید.

غافل از این که او می­رود و این آخرین دیدار است. به او فردای دیگر را وعده دادم و او فقط سرش را تکان داد.

فردا آمد و امروز ما شد. آغازی نو و مجالی دوباره برای بینندگان طلوع خورشید! اما مسافر درد کشیده­ی ما آخرین نگاهش را در کنار آخرین رمقش در گوشه­ای از کوله بارش گذاشت و رفت.

آری امروز هم آمد اما بدون او!! و من سرگردان در خود فرو رفتم که در فراق او چه کنم؟ برای سفر کرده­ام و دوری از او و محبت­هایش اشک ببارم یا برای پر کشیدن دردها از جسم تکیده­اش شاد باشم؟!