فراموش کردن اهمیت سود

800x600

به نام خدا

همانطور که گفته شد مدیریت یک هدف اصلی دارد و آن ایجاد شرایط برای ارتقا ی کار ا سـت . اگـر بـه تمام نقاط دنیا سفر کنید . خواهید دید مهم­ترین روشی که به وسیله آن هر شخصی می­توانـد مـدیریت را ارزیابی کند توانایی مدیریت برای سوددهی شرکت است . سود را یک شاخص بازده اقتصادی می­ نامنـد و آن همان میزان پول مازادی است که بعد از تمام هزینه ها باقی می­ماند . هیچ شرکت یا مؤسسه­ ای نمی­تواند بدون سود مازاد برهزینه به فعالیت خود ادامه دهد.

 من نمی­توانم هیچ منصب مدیریتی را مثال بزنم که به ایجـاد سـود در شـرکت گـره نخـورده باشـد. در کـار تجـارت، سرمایه گذاری همیشه باید با در نظرگرفتن عامل زمان انجام شود. اگر یک سرمایه گذاری بعـد از مـدت معینی نتیجه نداد شما ضرر کرده­اید . پس سعی کنیـد از اشـتباه­ هـای خـود درس بگیریـد و راه دیگـری را برگزینید .

تعجبی نیست افرادی که به سرعت وابستگی خود را به سود نادیده می­گیرند، اغلب درمی­یابند که بـه تدریج با سخت­تر شدن اوضاع، بودجه هایشان کاهش می­یابد . مـدیری را مـی­بینیـد کـه چـون نتوانسـته همکاران خود را در چارچوب کمک به سازمان به سوی سود رسانی حفظ کنـد ، دربـدترین شـرایط ممکـن است مجبور به کاهش بودجه­ های شرکت شود. در چنین شرایطی، اولـین ضـربه متوجـه مـدیران بخـش آموزش، مدیران بخش توسع ه محصولات جدید، مدیر تبلیغا ت و مدیر روابـط عمـومی و سـایر کارمنـدان می­شود . این اتفاق بدین دلیل روی می­دهد که آنها نتوانتسه اند ارتباط مستقیم شـرکت بـا منـافع مـالی را برای همه روشن کنند .

اگر شما نمی­توانید رابطه بین فعالیت های خود و سودهای شرکت را درک کنید به شما مـی­گـویم کـه جایگاه شما، حدا قل جایگاه آسیب پذیری است و هر مدیری وظیفه دارد آن توپ قرمز را در هر شـرایطی که باشد زمین نیندازید .

دوست یا رییس

800x600

به نام خدا

اغلب اوقات مدیران می­­خواهند ساعت های متمادی دوست کارمندان باشند، سپس فردا به اداره بیاینـد و مدیر آنها هم باشند. این یک وضعیت گیر کردن در دوراهی برای انتخاب این رفتـار و یـا آن رفتـار اسـت، یعنی شما باید یا دوست باشید یا مدیر. در چنین شرایطی نمی­توان شخصیت دوگانه موفقی داشت.

طبق تجربه مدیرانی که به خاطر تمایل به دوستی و هم زمان رییس کارمندان خود بـودن مشـکلات زیادی دارند افرادی هستند که پس از طی مدارج اداری، به موقعیتی رسیده که باید حـالا مـدیر افـرادی باشند که روزی هم رتبه آنها بوده ­اند. ترکیب یک رابطه رییس و مرئوسی با دوستان قـدیمی اغلـب بـرای آنها یک مشکل سخت و دشوار است.

مدیران موفق این موضوع را برای خود حل می­کند در واقع با هر یک از دوستان قدیمی خـود در خلـوت می­نشیند و به او می­گوید:“ یادت می­آید روزی می­گفتیم یک مدیر خوب چه باید بکند و چه نباید؟ خوب وقتی شنیدم برای این پست انتخاب شده­ام، هر نکته­ ای را که یادم می­آید نوشتم و متن روی میزم است به خود قـول داده­ ام کـه حداقل هفته­ ای یک بار آن را مرور کنم. از آنجایی که روابط کاری ما تغییر کرده است، امیدوارم باعث بهتـر شدن هر دوی ما شود. من به عنوان یک مدیر می­خواهم حمایت لازم را از تو انجام دهـم. در عـوض از تـو می­خواهم که کارآیی لازم را داشته باشی .” بدین شکل مدیر دست خود را باز می­کند و بدون استثناء تمام دوستان قدیمی او از دیدگاهی که مدیر جدید برای آنها مطرح کرده احساس راحتی و تحسین می­کنند.

اما برای مدیری که سعی می­کند با افراد مانند دوست رفتار کند و نه رییس چه اتفاقی می­افتد؟ پاسخ این است که او نمی­تواند مدیریت کند. زیرا ممکن است شیوه­ های مختلفی اجرا شود. اما اکثر اوقـات هیچ مدیریتی رخ نمی­دهد . یکی از مدیران اخیرا ً اشاره می­کرد که یک دوست حقوق یک مدیر را می­گیـرد.

در حالی که هیچ کار مدیریتی انجام نمی­دهد . پس یک فرآیند هرج و مرجی در سازمان شروع می­شود .یک مدیر هیچ گاه نباید نقش پدر یا مادر دوست یا روان پزشک را ایفا کند. این نقش­ها متعلق به دیگران است.

وظیفه یک رییس مدیریت بر زندگی کاری یک کارمند است و نه بیشـتر . وقتـی مـدیران مسـئول کنترل رفتارها و یا کارهای کارمندان می­شوند از وظایف و محدودیت­ های شـغلی یـک مـدیر فراتـر مـی­رونـد و مسئولیت آن افراد را به عهده می­گیرند .

هیچ کس تا به حال نگرفته که مدیریت کار ساده­ای است. اگر این طور بود هر کسی می­توانست این کـار را انجام دهد و مدیر بیشتر از سایر کارمندان حقوق نمی­گرفت . مدیران نه تنها بایستی تصمیم­ های سـختی درباره کارمندان بگیرند. بلکه باید تصمیم­ های مشکلی بگیرندکـه نظـم و اصـول شخصـی و گـاهی اوقـات خانواده آنها را تحت تأثیر قرار دهد.

" شما از گرفتن چه نوع تصمیم­ های مدیریتی خودداری می­کند؟"

از حکایات مولانا

800x600

به نام خدا

شخصی از روی خشم  مادر خود را کشت. به قاتل گفتند که تو به سبب سرشت بد خویش حتی از حق مادری یاد نکردی!؟ بگو که چرا مادر خود را کشتی؟

گفت:او مرتکب کاری شده بود که برای وی ننگ بود او را کشتم تا خاک عیب او را بپوشاند.

گفتند:آن مرد را می­کشتی.

گفت :در این صورت باید هرروز یک نفر را می­کشتم. من او را کشتم و خود را از کشتن خلق رهاندم. گلوی او را ببرم بهتر است از این که گلوی خلق را ببرم.

در نتیجه آن مادر بدخو نفس توست که فسادش همه جا را فرا گرفته. هوشیار باش و نفس خود را بکش. زیرا که به خاطر او هر لحظه در صدد کشتن کسی بر می­آیی.

نقس توست آن مادر بد خاصیت                  که فساد اوست در هر ناحیت

هین بکش اورا که بهر آن دنی                    هر دمی قصد عزیزی می کنی

اگر نفس را بکشی از عذرخواستن رها می­شوی و دیگر در دنیا دشمنی نخواهی یافت. در این جا مولانا اشاره­ای دارد که بعضی­ها می­گویند پس چرا پیامبران که نفس خود را کشته­اند دشمن و حسود دارند.

ای جوینده راستی گوش کن تا جواب اشکال تردید آمیزت را بشنوی. منکران با خودشان دشمنی می­کردند و آنان به خودشان ضربه می­زدند. دشمن کسی است که قصد جان آدم را بکند، آن نیست که خود در حال جان کندن باشد. مانند آن غلامی که برای انتقام از خواجه­ی خود، خودکشی می­کند.و خود را از بام خانه سرنگون می­کند تا به اربات خود ضرر بزند !؟!

لذا اگر کودک به مربی خود، بیمار بر طبیب خود، رختشوی بر خورشید و یا ماهی بر آب خشمگین شود، تو خود دقت کن که کدام زیان می­بینند و سرانجام کدامیک بدبخت می­شوند ؟

گر شود بیمار دشمن با طبیب                 ور کند کودک عداوت با ادیب

در حقیقت رهزن راه خودند                   راه عقل و جان خودرا خود زدند

گازری گر خشم گیرد زآفتاب                 ماهیی گر خشم می گیرد ز آب

تو یکی بنگر کرا دارد زیان                  عاقبت که بود سیاه اختر از آن

اگر خدا تو را زشت رو آفریده باشید، هوشیار باش که زشت خو نباشی.

اگر کفشت پاره شد به سنگلاخ مرو.

اگر دو عیب داری سعی مکن آن را چهار عیب کنی. 

به نظر من در این دنیای تلاش و تجربه هیچ چیزی شایسته­تر از اخلاق نیکو نیست. پس قبل از آن که با دیگران مبارزه کنیم با خود به تفاهم برسیم.

من ندیدم در جهان جست و جو               هیچ اهلیت به از خوی نکو

 

در کاسه ما باده به جز عشق مریزید

800x600

به نام خدا

ما تشنه این باده هم از روز الستیم

ما جام شکستیم ولی باده پرستیم

رندان خرابات بخوردند و برفتند

ماییم که جاوید بخوردیم و نشستیم

در کاسه ما باده به جز عشق مریزید

کز باده عشق است کز آن باده بجستیم

جز با دل ساقی و به جز ساقی بی دل

نه عهد ببستیم و نه عهدی بشکستیم

چون جام تن ما به پشیزی نخریدند

از جام و هم از دانه و از دام برستیم

هر روز در این بادیه حیران و ملولیم

و ز فتنه ساقی نهان شب همه مستیم

گفتیم که ما را به جز این کار هنر نیست

گفتند که مستید و پریشان ، بله هستیم

ای ساقی اعظم که در این شهر نهانی

ما دلخوش از آنیم که خورشید پرستیم

آرزوهایی که حرام شدند

800x600

به نام خدا

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می­کند به لستر گفت: یک آرزو کن تا برآورده کنم. لستر هم با زرنگی آرزو کرد. دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد که بعد با هر کدام از این سه آرزو، سه آرزوی دیگر آرزو کرد. آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی. بعد با هر کدام از این دوازده آرزو سه آرزوی دیگر خواست که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا... به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یه آرزوی دیگر. تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به ۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو. بعد آرزوهایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن جست و خیز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر و بیشتر. در حالی که دیگران می­خندیدند و گریه می­کردند. عشق می­ورزیدند و محبت می­کردند. لستر وسط آرزوهایش نشست وآنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا و نشست به شمردنشان تا ...... پیر شد. بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند.

آرزوهایش را شمردند حتی یکی از آنها هم گم نشده بود. همشان نو بودند و برق می­زدند. پس به یاد لستر هم باشید که در دنیای سیب­ ها و بوسه­ ها همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد.!!!

ریگ‌های بیابان تو را می‌شناسند

800x600

به نام خدا

چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند

موج‌های پریشان تو را می‌شناسند

پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی

ریگ‌های بیابان تو را می‌شناسند

نام تو رخصت رویش است و طراوت

زین سبب برگ و باران تو را می‌شناسند

از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی

ای که امواج طوفان تو را می‌شناسند

اینک ای خوب، فصل غریبی سر آمد

چون تمام غریبان تو را می‌شناسند

کاش من هم عبور تو را دیده بودم

کوچه‌های خراسان، تو را می‌شناسند

   قیصر امین پور

حضور خداوند

800x600

به نام خدا

آمده­ ام تا از تو برای این همه لطف سپاسگزار باشم. از تو مهربان که در هر لحظه با منی و خود را چه زیبا به من نمایان می­کنی! رفتنمان تصادفی نبود، گرچه این طور به نظر می­رسید. پیام دوستی ما را به سویت کشاند. به دامن کوه و به روستای اغشت!

سنگ­های کوه پر صلابت، در عین عظمت ریشه در خاک دوانده بودند و با صبوری قدم­های ما را بر خود می­پذیرفتند. کوه در زیر پاهایمان آرام می­گفت من آیتی از دوست هستم!

رودخانه­ ی خروشان خود را به هر سنگی می­کوبید و شتابان از زیر پل چوبی می­گذشت و فریاد بر می­آورد، من آیتی بیش نیستم!

دست­های در ختان در آن دور دست در دل آسمان در هم گره خورده بودند و با نوای دلنشینی می­خواندند، ما هم آیت دیگری از مهربان هستیم!

 اشعه­ های خورشید از لا به لای برگ­ها بر زمین سرک می­کشیدند تا با گرمای خویش زمین و ساکنانش را گوشزد کنند که آنها نیز آیتی از یار هستند!

بجای خدا نشستن

800x600

به نام خدا

شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم

در آن یک شب خدایا من عجایب کارها کردم

جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی

ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم

کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را

سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم

خدا را بنده ی خود کرده خود گشتم خدای او

خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم

میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین

هر آن چیزی که از اول بود نابود و فنا کردم

نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم

کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم

نمازو روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم

حساب بندگی را از ریاکاری جدا کردم

امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب

خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم

نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی

نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم

شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم

به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم

بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم

خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم

نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال

نه کس را مفتخور و هرزه و لات و گدا کردم

نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران

به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم

ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان

نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم

به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر

میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم

مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را

نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم

نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد

به مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم

هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد

نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم

به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک

قلوب مردمان را مرکز مهر ووفا کردم

سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم

دگر قانون استثمار را زیر پا کردم

رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم

سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم

نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت

نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم

نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم

نه بر یک آبرومندی دوصد ظلم و جفا کردم

نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری

گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم

به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت

گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم

به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون

به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم

جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض

تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم

نگویندم که تاریکی به کفشت هست از اول

نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم

چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد

نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم

نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم

خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم

زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن

چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم

سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار

خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم

شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم

خداوندا نفهمیدم خطا کردم ....

کوله باری از شادی

800x600

به نام خدا

 درختان گیلاس در هر گوشه و کنار جشن بر پا کرده بودند. درخت توت شیرینی­ هایش را در طبق اخلاص گذاشته بود. درختچه ­های سماق مغرور هر سو ایستاده بودند و ما شادمانه در میان علف­ها می­دویدیم.

با حرکت علف­ها پروانه­ ها مشتاقانه از میانشان بال می­گشودند و در شادی ما سهیم می­شدند. پینه دوزها با ولع برگ­ها را می­خوردند، گویی فرصت تنگ است!

گنجشک­ها هم آواز شادی سر داده بودند. برگ­ها دست­هایشان را به هم می­سائیدند و گنجشک­ها را همراهی می­کردند، و گوش ما را، وقتی پاهای­مان در خنکای آب رودخانه آرام گرفته بودند، نوازش می­دادند.

اما باید باز می­گشتیم و باز گشتیم.

ولی با خود کوله باری پر از شادی و عشق به خانه آوردیم.

حال آمده­ ام تا از تو برای این همه لطف سپاسگزار باشم.

اشک من

800x600

به نام خدا 

روزی فرشته­ای از فرمان خدا سرپیچی کرد و برای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت وفرمود: من تورا تنبیه نمی­کنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول می­کنم، به زمین برو و با ارزش­ترین چیز دنیا را برای من بیاور.

فرشته خوشحال از این که فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت و سا­­ل­ها روی زمین ماند و به دنبال با ارزش­ترین چیز دنیا گشت. روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی را یافت که به سختی زخمی شده بود. مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود. فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت.

خداوند فرمود: به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش می­دهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد و بیشتر بگرد.

فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها ،جنگل­ها ،ودشت­ها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود. پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بودکه  مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود و نفس نفس می­زد. در حالی که پرستار نفس­های آخرش را می­کشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت و به سرعت به سمت بهشت رفت و به خداوند گفت: خدوندا مطمئن هستم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزش­ترین چیزدر دنیاست.

خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران می­دهد، یقینا از نظر من با ارزش است.ولی برگرد و دوباره بگرد.

 فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد. شبی مرد شروری را که براسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر و نیزه مجهز بود.او می­خواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد. مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان وخانواده اش درآن زندگی می­کردند، رسید.نور از پنجره بیرون می­زد.مرد شرور از اسب پایین آمد واز پنجره داخل کلبه را به دقت نگاه کرد.  زن جنگلبان را دیدکه پسرش را می­خواباند و صدای اورا که به فرزندش دعای شب را یاد می­داد، شنید.چیزی درون قلب سخت مرد ،ذوب شد.آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟ چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار و نیت زشتش پشیمان شد وتوبه کرد. فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت وبه سمت بهشت پرواز کرد.

خداوند فرمود: این قطره اشک با ارزش­ترین چیز در دنیاست، برای این که این اشک آدمی است که توبه کرده وتوبه درهای بهشت را باز می­کند.

تفاوت اندیشه

به نام خدا

دو نفر که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می­کردند. سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد. وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آنها تقاضای کمک کرد. یک نفر از آنها بلا درنگ دخترک را برداشت و از رودخانه گذراند.

دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام یکی از آنها  که ساعت­ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت:«دوست عزیز! ما  نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف بر خلاف عقاید و مقررات مکتب  ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.

دوستش با خونسردی و بی تفاوت جواب داد: « من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده­ای و رهایش نمی­کنی.»

سفر کرده ها

800x600

به نام خدا

مسافر خسته پاهایش دیگر توان حرکت نداشت. او کوله بار پر از خود واقعی­اش را در گوشه­ای گذاشت. دستانش را در دستانم فشرد و با چشمان آبی­اش تمامی دوست داشتنی­هایش را بلعید.

غافل از این که او می­رود و این آخرین دیدار است. به او فردای دیگر را وعده دادم و او فقط سرش را تکان داد.

فردا آمد و امروز ما شد. آغازی نو و مجالی دوباره برای بینندگان طلوع خورشید! اما مسافر درد کشیده­ی ما آخرین نگاهش را در کنار آخرین رمقش در گوشه­ای از کوله بارش گذاشت و رفت.

آری امروز هم آمد اما بدون او!! و من سرگردان در خود فرو رفتم که در فراق او چه کنم؟ برای سفر کرده­ام و دوری از او و محبت­هایش اشک ببارم یا برای پر کشیدن دردها از جسم تکیده­اش شاد باشم؟!

 

دلم برای مادرم تنگ شده است...

دلدادگی مادر

دلم براي اخم‌هاي مادرم تنگ شده است.

دلم براي نگاه‌هاي مادرم تنگ شده است.

دلم براي نماز شب خواندن‌هاي مادرم تنگ شده است.

دلم براي دست‌پخت مادرم تنگ شده است.

دلم براي کوک کردن ساعت مادرم تنگ شده است كه بعضي‌ وقت‌ها مي‌داد من تنظيمش كنم.

دلم براي دعاهاي مادرم تنگ شده است كه تك تك ما فرزندانش را اسم مي‌برد و يك يك مشكلات و گرفتاري‌ها و آرزوهايمان را بر زبان مي‌آورد و از درگاه يكتا معبود مهربان يگانه  روا شدن آنها را طلب مي‌كرد.

دلم براي ذكرهاي مادرم تنگ شده است، براي لااله الا الله و محمد رسول الله گفتنش كه وقتي در خواب از اين پهلو به اين پهلو مي‌شد بر زبانش جاري مي‌گشت.

دلم براي دفتر مشق مادرم تنگ شده كه تلاش داشت خواندن و نوشتن را ياد بگيرد و نشد.

دلم براي تلفن زدن‌هاي مادرم تنگ شده كه از من مي‌‌پرسيد: «اول چند را بگيرم؟» مي‌گفتم: «5» بعد دكمه‌هاي تلفن را مي‌شمرد تا به 5 مي‌رسيد، دوباره مي پرسيد: «بعد چند را بگيرم؟» مي‌گفتم ...

دلم براي لبخندهاي مادرم تنگ شده كه غالباً مهمان لبانش بود.

دلم براي مهرباني‌هاي مادرم تنگ شده كه از آن بي‌نصيب مانده‌ام.

دلم براي صداي مادرم تنگ شده كه دیگر صدايش در دهليزهاي گوشم نمی پيچيد و به جانم ننشسته است.

دلم براي چاي‌هاي خوش‌رنگ و بویش تنگ شده كه عصرها  دور هم  سر مي‌كشيديم.

دلم براي دست‌هاي مادرم تنگ شده كه بزرگ‌ترين گنجينه من بودند.

دلم براي زمزمه شعرهایش تنگ شده است.

دلم براي چادر نماز سفیدش تنگ شده؛ گلهای سبز رنگ چمني ريز.

دلم براي دعاي كميل گوش دادن مادرم تنگ شده است.

دلم براي مراقبت‌هاي مادرم تنگ شده است.

دلم براي دلسوزي‌هاي مادرم تنگ شده است.

دلم براي احوال‌پرسي‌هاي مادرم تنگ شده است.

دلم براي صدا زدن مادرم وقتي خوابيده بود، تنگ شده كه با يكي دو بار صدا زدن چنان با خوابش خداحافظي مي‌كرد كه مي‌پنداشتي هرگز خواب نبوده.

دلم براي رازداري‌هاي مادرم تنگ شده كه هيچ وقت رازهايم را فاش نكرد.

دلم براي عيب‌پوشي‌هاي مادرم تنگ شده كه هيچ وقت نقطه ضعف و عيبي از من، مقابل ديگران بر زبان نياورد.

دلم براي گره‌هايي كه مادرم، از روي نقشۀ قالي كه در حافظه داشت و يكي يكي به دار قالي مي‌زد، تنگ شده است.

خيلي دلم تنگ شده كه مادرم يك بار ديگر صدايم بزند: «محسن!» و ما جواب ندهیم، دوباره صدا بزند: «محسن!» و من جواب ندهم و مادرم اين بار مهربان‌تر از قبل صدا بزند: «محسن! پسرم!» و باز من جواب ندهم و مادرم دوباره صدا بزند: «محسن جان!» «محسن جان!» «محسن جان!»

دلم براي هدیه مادرم تنگ شده كه هميشه به دیگران می داد مخصوصا روز عید غدیر

حتي وقتي مادرم چادر نماز به دختر بچه ای داد که به سن تکلیف رسیده بود. چه کار که نکرد. خیلی خوشحال شده بود که به سن تکلیف رسیده است.

دلم براي عينك و انگشت دانه و چرخ خياطي و جانماز و روسري و چادر و دمپايي و كفش‌هاي مادرم تنگ شده است؛ كه همه ساده و قشنگ بودند. دلم براي مادرم خيلي تنگ شده است.

اینها رو نوشتم که بگم تولدت مبارک

یادت باشه که قول دادی به خواب بچه ها بیای

 

 

آدمها

به نام خدا

آدمیان به لبخندی که بر لبها می نشانند و به احساس خوبی که برجا می نهند و به دردی که از یکدیگر میکاهند، می ارزند و ما بودنشان را میخواهیم چون وجودشان ،زمین را زیباتر میکند.