کوله باری از شادی
به نام خدا
درختان گیلاس در هر گوشه و کنار جشن بر پا کرده بودند. درخت توت شیرینی هایش را در طبق اخلاص گذاشته بود. درختچه های سماق مغرور هر سو ایستاده بودند و ما شادمانه در میان علفها میدویدیم.
با حرکت علفها پروانه ها مشتاقانه از میانشان بال میگشودند و در شادی ما سهیم میشدند. پینه دوزها با ولع برگها را میخوردند، گویی فرصت تنگ است!
گنجشکها هم آواز شادی سر داده بودند. برگها دستهایشان را به هم میسائیدند و گنجشکها را همراهی میکردند، و گوش ما را، وقتی پاهایمان در خنکای آب رودخانه آرام گرفته بودند، نوازش میدادند.
اما باید باز میگشتیم و باز گشتیم.
ولی با خود کوله باری پر از شادی و عشق به خانه آوردیم.
حال آمده ام تا از تو برای این همه لطف سپاسگزار باشم.
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 9:17 توسط فوادیان
|