800x600

به نام خدا

آمده­ ام تا از تو برای این همه لطف سپاسگزار باشم. از تو مهربان که در هر لحظه با منی و خود را چه زیبا به من نمایان می­کنی! رفتنمان تصادفی نبود، گرچه این طور به نظر می­رسید. پیام دوستی ما را به سویت کشاند. به دامن کوه و به روستای اغشت!

سنگ­های کوه پر صلابت، در عین عظمت ریشه در خاک دوانده بودند و با صبوری قدم­های ما را بر خود می­پذیرفتند. کوه در زیر پاهایمان آرام می­گفت من آیتی از دوست هستم!

رودخانه­ ی خروشان خود را به هر سنگی می­کوبید و شتابان از زیر پل چوبی می­گذشت و فریاد بر می­آورد، من آیتی بیش نیستم!

دست­های در ختان در آن دور دست در دل آسمان در هم گره خورده بودند و با نوای دلنشینی می­خواندند، ما هم آیت دیگری از مهربان هستیم!

 اشعه­ های خورشید از لا به لای برگ­ها بر زمین سرک می­کشیدند تا با گرمای خویش زمین و ساکنانش را گوشزد کنند که آنها نیز آیتی از یار هستند!